وقتی از عوعوی سگها نترسی…
دلم زودتر از من می دوید و من با چکمههای پلاستیکی سیاه که حالا پر از گل و «تیل» سنگین زمین شالیزار شده بود٬ به گرد دل ترس خوردهام هم نمی رسیدهام. باز به حرف ننه صبح نساء گوش نداده بودم:
«از «چپون پل» که رد میشی٬ ترس به دلت راه نده٬ سگای ولی الله چوپون همین که ببینن یک قدم عقب گذاشتی٬ صد قدم میپرن جلو٬ نترس٬ برو جلو٬ رو ترش کن٬ داد بزن٬ بگو ؛ « چخه٬ چخه»٬ تو یک قدم بری جلو٬ سگا صد قدم میرن عقب.»
زنگ مدرسه که میخورد بچهها از روستای نوشیروانکلا تا قمی کلا و معلم کلا و کلاگر محله٬ درست مثل یک راهپیمایی دست جمعی با هم حرف میزدند و گروه گروه تمام عرض راه را پر میکردند تا برگردند خانه . دخترها با مقنعههای چونه بنددار بلند و چادر کشدار٬ پسرها هم با پیراهنهای روی شلوار و یقههای گرد. وجه مشترک همه ما هم همان چکمه پلاستیکی سیاه بود تا توی دل زمستون بی دردسر بزنیم به « میان کاله» و راه روستای بالایی تا روستای خودمان را میان بر زده باشیم. کیفی داشت که بارون هرچه میزد ما خیالمان نبود از خیسی و گل و تیل شدن راه با آن چکمههای محکم و گرم دلمان قرص بود اما آن روز وقتی چکمه از گل و شل دشت٬ سنگین شد٬ لعنتی انگار که از آهن باشد٬ نفسم را بند آورد تا در بروم .
علی٬ هرچه لب و لوچه اش را گاز گرفت و آبجی آبجی کرد٬ کارگر نیافتاد و من از گروه جدا شدم و رفتم به سمت سگهای لمیده میان گله. با چادر سیاه آستین دارم رفتم بالای پرچین و برای سگای « چپون پل»٬ هرچه سنگ و کلوخ توی توبره داشتم پرتاپ کردم٬ تازه از پنجم ابتدایی فارغ شدم اما هنوز به قول علی از متانت بچههای راهنمایی نصیبی نبرده بودم٬ با اولین واق سگ٬ موضوع را جدی نگرفتم اما واق دوم که بلند شد یک قدم به عقب رفتنم همانا و صد قدم به جلو دویدن بقیه سگها همانا. تا از پرچین کوتاه بپرم و در بروم٬ تمام خندهها و شوخیهای مستانهام در یک آن به مرگ و جنون تبدیل شده بود٬ چهار یا پنج تا سگ چوپان به طرفم خیز برداشته بودند و چنان میدویدند که زمین و زمان انگار با آنها میدوید. من هم چارهای جز دویدن ندیدم . چکمهای که ماسیدن گل کف دشت به آن٬ ده کیلویی به وزنش اضافه کرده بود٬ امانم را بریده بود . چادر سیاهم را زیر بغل زدم و باز هم پاهایم تا خود دهانم بالا میآمد اما سگها حتی اگر نمی دویدند همان واق واق شان با آن طنین گوش خراش و دل آزارش در «میان کاله» کافی بود تا جانم از دهانم در برود و خیال خودم و داداش علی و همه آن بیچارههایی که به هوای شیرین کاری من به دویدن و شیون افتاده بودند راحت شود. جمعیتی جلوتر از من میدوید٬ بعد من و بعد هم سگهایی که فقط برای تیکه پاره کردن میدویدند.
هنوز نمی دانم علی آن روز از خجالت سرخ سرخ شده بود یا مثل من و بقیه بچههای روستا از ترس.
به هر تقدیر آن روز اگر چوپان و چماق و چخه٬ چخههایش به دادم نمی رسیدند٬ به گمانم٬ سگها یک جا نمی نشستند و بهرهای از دوپاره استخوان ما میبردند اما حق با ننه صبح نساء بود و با یک فریاد چوپان٬ آن هم از راه دور٬ سگها اول یک جا ایستادند و تنها صدای گوش خراش شان لرزه میانداخت بر وجودمان اما بعد هم همه یکجا در رفتند یعنی با هر قدمی که چوپان به جلو بر میداشت٬ سگها به عقب بر میگشتند و از خیر تیکه پاره کردن ما گذشتند.
از تلفنهای همه میرهم و به گوشهای میخزم تا به پریشانی افکارم سر و سامانی دهم اما به همه چیز فکر میکنم الا سامان دادن به اوضاع نابسامان فکری ام. گفتم بنشینم به اتهاماتی که کیهان و نویسندگانش از سر گرفته اند جدی تر از نوشتههای پیشین شان فکر کنم٬ این بار به وبلاگ و حلقه ملکوت و زمین و زمان گیر داده اند و حتما بزرگانی چون «عباس معروفی» و «مهدی جامی» و سایر دوستان ملکوتی میبخشند که اینبار به خاطر این حقیر ترکهای هم به آنها زده شد. اگرچه پیش از این نیز چشیده بودند و عادت دارند اما هر آنکه این ویژههای جدید کیهان و وصل کردن یک خبرنگار یک لا قبا به «سرویسهای امنیتی آمریکا و اروپا» را خواند٬ گفت این بار اتهاماتی که کیهان حواله کرده جدی تر از گذشته است و بوی پرونده سازی میآید و من باید جدی اش بگیرم و بترسم و بترسم و چه و چه…
نمی دانم چرا حوصله فکر کردن به این طنز مضحک کیهان را ندارم و ترجیح میدهم خیالم برود برای خودش در «میان کاله» و «چپون پل» برقصد و هی برای خودم حرف بزنم:
باشه ننه صبح نساء! نمی ترسم .صدای عوعوی سگها را که شنیدم٬ در نمیروم . یک قدم میرم جلو تا صد قدم برن عقب. خیالت راحت شد؟ پس آسوده بخواب در آغوش زمینی که سهم همه ما در نهایت همان است٬ بخواب و خیالت راحت که عید بر میگردم ایران و روی زمین چمپاتمه مینشینم و سیر تا پیاز اتفاقات ریز و درشت اینجا را برایت تعریف میکنم و به روی خودم هم نمی آرم که گاهی ممکن است قدم به جلو بگذاری اما …
پی نوشت:
پینگ هم که نمی شویم٬ بلند و بالا هم که نوشتیم٬ دوستان تحمل کنند٬ حضراتی که ظاهرا مسؤلیت سنگین کنترل و چک کردن این وبلاگ یا به قول خودشان٬ ارگان رسمی سازمان سیا را دارند چه؟ از آنها هم پوزش.

نظرها
قربانت ، برخي اوقات سگ ها هار كه مي شوند به قدم هاي تو وقعي نمي دهند نمي دونم چرا ننه صبح نساء اينو بهت نگفت. مسيح ترين بايد مواظب سگهاي هار بود .
ما بي صبرانه منتظر نوروز و تو خاطرات غيرسياسي ات هستيم ، خاطراتي كه فقط بوي تجربه و بزرگ شدن مي ده.
neda | November 27, 2007 12:51 AM
مسیح عزیز:امروز سالگرد سعیدی سیرجانی است.راستش غمگین هستم.نمی دانم برای چه،اما حس می کنم بیش از اندازه روز به روز گناهکار تر و محافظه کار تر می شوم.نمی دانم.اگر بخواهم با صداقت بگویم،باید بگویم من یک ترسو و آدم بی خاصیت هستم.شاید بهتر باشد بگویم یک زالوی اجتماع.راستش من مردی بی عرضه هستم که حتی جرأت آن را ندارم به کتک خوردن یک زن در خیابان اعتراض کنم.مدتی است با هیچ خانمی قدم نزده ام(اگر زده باشم هم با اکراه بوده است)زیرا نه ادب و اصولی که من بدان معتقد هستم این اجازه را به من میدهد که به دختر مردم،از برای حفظ امنیت خودش در مقابل مأموران،تذکر دهم که مراقب حجاب و وجنات خود باشد و نه دلم تاب می آورد با اضطرابی که ممکن است به بازداشتگاه منکرات منتهی شود کنار آیم.زیرا هم از آینده دختری که با من قدم بزند هراس دارم و هم از افزوده شدن یک ستاره دیگر در مقابل اسمم در دانشگاه می ترسم.تا به امروز به من گفته شده است از اراذل و اوباش هستم(در زبان جدیدی که مشغول آموختنش هستی به امثال یک ستاره هایی مانند من هولیگان،می گویند).می دانی آن چیز که بحران فکری مرا روز به روز تشدید می کند این مهم است که روز به روز دامنه اخلاقی من تنگ تر می شود و در درون خودم نسبت به رعایت اخلاق(برای ما که دین درست و حسابی نداریم شاید تنها چیزی که داریم همین اخلاق باشد)حساس تر می شوم،و این در حالی است که کنشی که من در ارتباط با جامعه با آن روبرو هستم،صزفا یک انسان بی تفاوت و شاید به شدت محافظه کارم.من عمیقا سالهاست که از دعوا و جدل(حتی کلامی)خسته شده ام.خستگی من مهم نیست مهم آن است که بی غیرت شده ام.لذا فکر می کنم بهترین راه برای آنکه کمتر و کمتر حقارتم را عریان ببینم بهتر آن است در منزل بنشینم و هر از گاهی به دوستانی که دلیل آن را می پرسند بگویم بر طبق گفته آقای زاهدی،منی که 20 سال زندگیم با موسیقی و فلسفه و ساینس گذشته،همان اصغر چاقو کش محل هستم و لیاقت من از دانشگاه و درس همان تک ستاره ای است که مقابل اسمم حک شده و سند موجودیت من همان دو برگ سفیدی است که در زمان ثبت نام مجبور به امضای آن شدم.و اگر بخواهم شک دکارتی خودم را از برای وجود حقیرم بشمارم،همان شمشیری است که بر سرم قرار گرفته تا هر زمان به اسم فاسد اخلاقی رسما خانه نشین شوم،تو گویی من هستم.اما چه هستم.اراذل و اوباش یا به قول شما "هولیگان"
می دانم چند ماه دیگر من هم به قول دوستی دیگر در این سرزمین نخواهم بود.می دانم اگر هم از این سرزمین خارج شوم با علایق و شناختی که از آن ور دنیا دارم دوستانی گرم و صمیمی،نه در میان همزبانان،بلکه در بین احل باطل غرب خواهم یافت.اما مهمترین چیزی که مرا به فکر وا می دارد این است که سهم سعیدی سیرجانی از زندگی چه بود؟آیا برای او،با آن لهجه در هم و برهمی که صحبت می کرد،با آن سطح دانش فرصتی بیش از من مهیا نبود؟شاید محفوظات من از تو بیشتر باشد،اما نام مرا کسی نمی شناسد،پس اگر صد سال دیگر هم اینجا باشم هیچ کاری از دست من بر نخواهد آمد.باز تو فارغ از آنکه مثلا در روزنامه کدام آدم فرصت طلبی(غضنفر اصلاحات)مقاله می نویسی،حد اقل اینقدر در حد خودت مهم هستی که کیهان"م.ع" را به کار برد.همان گونه که قبلا برای غفار حسینی،میرعلایی،تفضلی،سیرجانی،دوانی،شریف و خیلی های دیگر این ابتکار را به کار برده است.اما من چه؟بودن من در اینجا فقط یک مفت خور و خانه نشین و پیر پسر ترشیده ای را می پرورد که اگر خیلی خوب باشد،همانند پدرش از دانشگاه مودبانه،اخراچ می شود.
آن چیزی که زندگی مرا بیش از اندازه لرزان می سازد محافظه کار شدن و بی غیرت شدنم است.از طرف دیگر عیمقا فکر می کنم آیا شایسته خیلی ها که بهتر بودند و نرفتند آن بود که بر سرشان آمد(کاری به عوامی که رفتند و حال و احوالشان معلوم است،آنانی که کارشان ژست های تو خالی است برای مردم بدبخت این ور و در آرزوی روزی هستند که در حالی که مردم ایران ریال را به دلار تبدیل می کنند تا زندگی کنند،روزی آنها بدین دیار باز گردند و دلارها را به ریال تبدیل کنند،تا اگر نتوانستند در بورلی هیلز مسکن داشته باشند،سوادی هم نداشتند،اینجا در ولنچک یک قصر بسازند و یک مشت نوکر دست به سینه هم داشته باشند).هراس من از رفتن آن است که رفتن من هم برگی دیگر است از محافظه کاری و خودخواهی و بیش تر از این ناراحتم که به این گناه به طور یقین دست خواهم یازید.
بی نهایت عذر می خواهم از پر حرفی.بدرود
پاسخ:
همين كه در مورد خودت چنين صادقانه قضاوت مي كني عين جرات است
ما حتي در خلوت براي خودمان هم گاهي شانه بالا مي اندازيم و تحويل نمي گيريم پس....گام نخست رو برداشته اي حتما.
دوستی که لینک کیهان را گذاشت | November 27, 2007 1:41 AM
من فکر می کنم در ارتباط با جاسوسی برای سرویس های امنیتی هم بهتر است قبول کنی و مش قاسم وار بگویی:
"والا،آقا دروغ چرا تا قبر آآآآ.با ما تماس گرفتند،اما خودمان هم نمی دانیم چه جوری تماس گرفتند"
یا اگر سر حال تر بودی داستان صف نانوایی و اون "اینگیلیسیا چپ چشم"را بگویی که با اون چشم های چپ "ورقلنبیدشان"چشمک زدند.و وقتی تو با یک حرکت شمشیر سرشان را از تن "بی ناموسشان"جدا کردی،تا یک ساعت فحش ناموسی می دادند
دوستی که لینک کیهان را گذاشت | November 27, 2007 2:00 AM
مسیح جان این داستانهای قدیمی که میگویی و خیالات به کنار. واقع بین باش. به نظر من بردار یه نامه برای مقام رهبری بنویس و بگو که متوجه شده ای عده ای بر ضد تو مشغول دروغ پراکنی و پرونده سازی هستند. ازشون اطمینان بگیر که کسی نتونه وقتی برگردی به ایران تهمت دروغی بهت بزنه و الکی زندانت بیندازند. تا نامه ای چیزی نگرفته ای برنگرد. در یک کشور بی قانون که اطمینانی نیست آدم به خاطر اینکه بدی ای نکرده توی دردسر نیفته. غربت سخت است ولی بهتر است آدم آزاد باشد و زندگیش را به خطر نیندازد. خود دانی.
Anonymous | November 27, 2007 6:33 AM
سلام
واقعا منظره بازگشت بچه هااز مدرسه تو روستاهاي بابل خيلي قشنگه. يادم باشه يه عكس درست درمون بگيرم ازشون.
هميشه از اين پست هاي بابلي بذاريد كه خيلي مي چسبه.
راستي نزديكاي چپون پل مراقب باش گاهي يه قدم جلو بياي عقب نمي توني برگردي
من هم به روزم با عكس و يادداشتي. فرضت شد سري به عكسخانه بابل بزن
جواد بيژني | November 27, 2007 8:14 AM
سخن کز دل برآید...نشیند لاجرم بر دل....مراقب این سگهای وحشی باش که دست کمی از گرگ و شغال ندارند...نمیدونم تو اون روز که یوم تبلی السرائر هستش و پرده ها کنار میرن این آدمهای پست چه حرفی برای گفتن خواهند داشت...
مهرآئین | November 27, 2007 8:53 AM
سلام مسيح
ننهصبحنساء هميشه يك سفارش ديگه هم داشت: (سكِ كتار رِ چو نده)
اما تو هيچوقت نتونستي جلو خودتو بگير و به سفارش ننهصبحنساء چوب به سگها نزني و قالشان را در نياري. آن روز من از ترس و خجالت و هن و هون فرار سرخ شدم. ترس هم داشت چون نه 5 تا سگ بلكه سيزده تا سگ گله دنبال ما ميدويدند. خجالت داشت چون بيش از 30 تا دختر و پسر با شيطنت بيجاي آّبجي من توي دشت پر از گل و شل ميدويدند و با تن و جاني خسته به منزل ميرسيدند.
الان هم سرخ ميشوم. از بيشرمي آن منتقد منصف كه تو را جاسوس ميخواند.
الان هم ميترسم. از اين كه اينبار هم بيش از 30 نفر از شيطنت (كدام شيطنت؟!) تو به سلابه و سلاخ كشيده شوند.
علي | November 27, 2007 9:50 AM
من به لیلی گفته بودم این موج خیلی جدی در راه است. متاسفانه خودت کردی
مرادیان | November 27, 2007 10:26 AM
از شخصيت عصيانگر امثال تو بعيد نيست كه ديگران را سگ خطاب كنند.اصلا همه منطقتان در مقابل حقيقت چون هيچ است، تبديل به توهين و هتاكي مي شود!...."آقاي كروبي وجوجه براندازهاي نرم" رو فقط به افتخار تو نوشتم!: http://www.shahrahedalat.blogfa.ir/post-33.aspx
پاسخ:
سلام ...به كسي بر نخورد برادر! من منظورم همان سگ هاي ولي الله چوپان دهات خودمان است
مصطفي | November 27, 2007 11:00 AM
دكل پافه نباش.
ي الف | November 27, 2007 11:21 AM
مسیح عزیز! امان از سگها و گرگها، و امان از کفتارها! خوش به حالت که از عوعوی سگها نمی ترسی. من حتی اگر اون سگها چوپانی داشته باشند و حتی اگر هار نباشند اما بازهم از عوعو و چشم های بی حیاشون و از پاچه گیریهای ناگهانی شون می ترسم. اما حتی با این ترس هم باید زندگی کرد، چون اینگونه زندگی کردن را انتخاب کرده ایم و ترسش را به جون خریده ایم. موفق باشی عزیزم.
روزهاي پر از پستي و بي هيچ بلندي؛
روزهاي پر از سياهي و بي هيچ سپيدي؛
كه روزهاي من پر از شب اند.
به جا پناه برم از اين شب !؟
به كجا روم كه اينجا
ذره هاي هوا هم
چون گرگهايي
به پاره هاي وجودم حمله مي برند.
به كجا پناه برم از اين هوا؟!
كه اين هواست
و بي آن
من چون مرده اي
ميان كفتارها!!!
مرجان نمازی | November 27, 2007 11:25 AM
مسيح
سگهاي وليالله با صداي چوپان ساكت شدند اما نازنينهايي داريم كه با تيكه كردن مسيح و امثال مسيح آروم ميگيرند افتخارشون ميشه
بستن سرويسهاي امنيتي آمريكا و اروپا اما ما كه ميدونيم سگهاي ولي الله كجا و نازنينهاي ما كجا
احسان دوست بهناز دوست مسيح | November 27, 2007 11:37 AM
سلام مسیح عزیز
ممنون از حضور قدم هایی که تو سرای من برداشتی.
محبتی که در دل وب گاهم دیدی دلیلش قدمهای گرم دوستان مهربانی چون توئ که تو سرمای زمستان با کلامشون لباسی پوستین از مهر برام می دوزن.
خواهر خوب و مهربونمدر کتاب مقدس .کتاب امثال. باب 15 آیه13 می فرماید:"دل شادمان چهره را زینت می دهد . اما از تلخی دل روح منکسر می شود .
باشد که از زبانم جز به اراده خدا چیزی خارج نشود و جز با هدایت روح القدس چیزی ننگارم.
مسیح عزیزم
خواهر خوبم:
وبلاگم رو بر روی دامین http://karmen.us قرار دادم . و تو دوستم می تونی به
جای آدرس http://karmen.blogfa.com بزنی http://karmen.us
بعد اینکه:
من با مطلب((مشیت الهی چیست؟)) آپ شدم.
حضورت می تونه تسلی بخش نگاه وب گاه من باشه
همیشه در فیض خداوندمان عیسی مسیح ساکن باشی.
[گل]
پویا | November 27, 2007 11:48 AM
سلام بر خبرنگار جسور شهر، مسيح عزيز
خوشحالم كه سياه باوران هرگز نتوانسته اند تو را مرعوب سازند.
با تمام احترامي كه برايت قايل هستم به خود جسارت داده و شما را به يك بازي جديد وبلاگي دعوت كرده ام تا در باره "او" بنويسيد و از "او" بگوييد. بخصوص در زمانه حاضر كه هوا بيش از حد آلوده و كدر به نظر مي رسد.
اميدوارم كه دعوتم را رد نكنيد و اين افتخار را به من بدهيد.
سرافراز باشيد.
فرداد دولتشاهی - همنهاد | November 27, 2007 1:05 PM
این روز ها مگر دوران تغییر و تحول و معانی و مفاهیمِ کلمات نشده ؟ مگر این روزها آزادی را با خفقان یکی نمی دانند ؟ مگر امروز زورگویی و تمامیت خواهی را، مردمسالاری نمی نامند ؟ مگر این همان دورانی نیست که همه چیز رنگ می بازد و بی مایه ها ، رنگ می گیرند ؟ پس بگذار ما هم دستی در ساغر این فرهنگستان جدید بیاندازیم و در بلبشوی تغییر و انقلاب مفاهیم ، سهمی کوچک داشته باشیم . بگذار ما هم معنی "ترس" را تغییر دهیم . بگذار ما هم فقط و فقط همین یک کلمه را به نفع خود تغییر دهیم. حال که مفاهیم مورد تایید همه بشر را، 99 ساله می فروشند ، بیا ما هم مفهوم همین ترس را برای چندی اجاره کنیم. پی و بنش برکنیم و بنایی نو رویش بسازیم. بگذار بگوییم ترس وجود ندارد. بگذار بگوییم اگر هم وجود داشته باشد یعنی "هراس از بد زنده بودن" نه هراس از "در بند بودن". بگذار ببینند که آن ترسی که امید دارند در دل هایمان رخنه کند ، برایمان بی معنی شده است. بگذار ببینند که دیگر وقتی از ترس سخن می گویند خود را به نفهمی میزنیم ، که ادا نیست . بلکه دیگر آن ترس را نمی شناسیم. دیگر از بند نمی ترسیم ، که صبح و شب با آن زندگی می کنیم،از همدم هایمان چرا بترسیم؟ دیگر از بند و سلول و انفرادی نمی ترسیم. که همه وطنمان به بندی بزرگ و فراخ تبدیل شده، و اگر از روی ظاهر بازداشت شویم ،می دانیم از سلولی به سول دیگر منتقل شده ایم. بگذار ببینند که بر عبارت "بازداشت" وقعی نمی نهیم. بگذار ببینند که دیگر جادوی "دربند کشیدن" آنها چشم های مارا خیره نمی کند.بگذار ببینند این آخرین برگ برنده شان که همان سرکوب است برایمان سوخته به حساب می اید. بگذار ببینند که دیگر برای ما ، آخرین تیر ترکششان هم به خطا رفته است. بگذار ببینند که سلول های انفرادیشان دیگر برایمان رعب آور نیست که به آمد و شد به آنجا خو گرفته ایم. دیگر دیوارهای زندان هایشان برایمان آشناست و ایه های ترس و رعب بر ما نازل نمی کنند.
بگذار ببینند که ما از سوختن چون عود و پراکندن چون عطر ابایی نداریم. بگذار ببینند از هیچ چیز جز زندگی در خفت نمی هراسیم. همین کافیست تا لرزه های تنشان مزمن شود.
علی ! بگذار ببینند ، انقدر محدوده کوچک 30 نفریمان را گسترش می دهیم که سگها به ما بگویند : چخه !
رضا عظيمي | November 27, 2007 1:19 PM
وقتي جوون بودم از واق واق سگها نمي ترسيدم اتفاقا به سمتشون هجوم هم مي بردم . ولي حالا نميدونم بخاطر سن وسال و وابستگي به بجه هامه يا .....دوره زمونه اين شده كه كلاه خودمونو بچسبيم كه باد نبره غافل از اينكه دنياي مارو ميبره .
masoume | November 27, 2007 1:26 PM
سلام . مطلب امروزت تو روزنامه اعتمادملی رو خوندم . فقط می تونم بگم متاسفم .
baraye man ya baraye shariatmadari?
هیوا | November 27, 2007 3:42 PM
زیبایی در سیرت توست خانوم جوجه اردک!
زبل خان | November 27, 2007 4:49 PM
"ما نمی پوشیم عیب خویش،اما دیگران
عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را زین سبب پیچیده اند"
سلام مسیح عزیزم
"دماسنج" غمناک امروز باز هم در روزنا یافت نشد... خانم علی نژاد نازنین!هنوز هم بر این عقیده ام که طرد شدن از جانب این افراد افتخاره به قول"حسنک وزیر" "این خواجه که مرا این می گوید،مرا شعر گفته است!" ولی الان نگرانیم رو که نمی تونم پنهان کنم...نگرانی چیز بدی نیست،فکر می کنم طبیعی باشه! نوشتن دماسنج امروز کار خوبی بود.اگر فکر می کنی موضوع جدیه پیگیرتر باش که من یکی طاقت شنیدن خبر پرونده سازی برای مسیح علی نژاد رو جدا ندارم!
"بگذشت از این بسی بتر،این نیز بگذرد"
مواطب خودت باش به گردانندگان روزنا هم تذکر بده :دی
ثمين | November 27, 2007 5:49 PM
تنديس سازم ۀ
ديوانه
از فريادهاي دردم شعر ميسازم!
خواهر گلم اين كشور مال تو و ماست ارث پدري هيچكس نيست هميشه سلامت و شاد باشي .
mohammad reza iezadi | November 27, 2007 7:18 PM
رضا ولی زاده بازداشت شد. گفتند علت بازداشت به خاطر مطلبی بوده که رضا روی وبلاگش در مورد سگ های احمدی نژاد گذاشته بود.
مسیح علی نژاد.
! بايد مواظب سگهاي هار بود
amir | November 27, 2007 7:27 PM
masih joonam nane joonet raast migofte, alaanam nabaayad betarsi vali bigodaar ham be aab nazan. baa in hame sakhti oonjaa moondi o zendegi mikoni o doori az khoonevaadat ro tahammol mikoni, bezaar vaghti mikhaay biaay pisheshoon aasoode o khosh,haal dar kenaareshoon baashi. injaaa kheilihaa ensaaniyat ro faraamoosh kardan o faghat be fekre aazar o eraaban!
alaleh | November 27, 2007 7:54 PM
مي گم روزنامه ي كيهان در جهت حفظ آبروي افراد و زير پا نگذاشتن حريم خصوصي و حفظ حقوق شهروندي و التزام به مباني حقوق بشر و ... اسمت رو م.ع نوشته. شما هم ياد بگير! از اين به بعد به جاي واژه ي تابلوي كيهان ، بنويس كاف!!
sar bezan
wolf | November 27, 2007 10:06 PM
استاد شريعتمداري هيچوقت بي اساس حرفي نمي زند!زود، تند سريع اعتراف كنيد كه چقدر از سيا دلار گرفتيد؟ ها ها ها
عليرضا | November 27, 2007 10:40 PM
ايوالله
خوب حسين شريعتمداري و دار ودسته اش را اچمز نموديد. موفق باشيد.
حسين | November 27, 2007 10:42 PM
سلام
امیدوار بودم بخوانید و نظر دهید.
اما نظری از شما در وبلاگم ندیدم.
مسیح جسور امروز باید گفت آنچه را که خیلی ها نمی خواهند بگوییم.
ضمنا جوجه اردک زشت پس از کمی تحمل و صبر به زیبائی وافری رسید.
آنقدر زیبا که پوزه ی شریعتمداری به خاک مالیده شد.
پارسا فرزين | November 27, 2007 10:57 PM
مسیح عزیز
بعضی چیزها در زندگی هست که آدما هیچ نقشی توش ندارن و خدادادیه مثل به دنیا اومدن توی یه خانواده پولدار ویا بهره بردن از یه زیبایی ظاهری .ارزش آدما به اون چیزاییه که بدست میارن که شما بدست آوردین و آقای شریعتمداری نه.در ضمن چهرت خیلی هم دوست داشتنیه و من آرزو میکنم در آینده همسری مثل شما پیدا کنم.ببخشید اگه پررویی کردم ولی عین واقعیت بود.
در ضمن نمیدونم مطلب صفحه محیط زیست امروز اعتماد ملی رو خوندین یا نه.بخونید تا شاید قطره اشکی به حال این خاک ویرانمان بریزید.
علیرضا | November 27, 2007 11:33 PM
من نمی تونم باور کنم که کیهان و کیهانی ها هنوز به همین سبک دارن اتهام می زنن. واقعا برای من یه طنز هست،یه طنز مضحک!
اگه به ادامه دادن اتهام زنی هاشون اعتقاد دارن خوب ادامه دادنش شاید غیر منطقی نباشه( از دید خودشون).
اما آخه این روش متصل کردن به سرویس های امنیتی اسرائیل و آمریکا ... سال هاست که نخ نما شده و هر خواننده ای رو می خندونه! واقعا در عجبم. هنوز هم نمی تونم درک کنم که انگیزشون از اینجور نوشتن ها چیه.
اما یه انتقاد کوچیک از شما. درسته که فقط مثال زدین و به صورت غیر مستقیم اسم "سگ" رو آوردین. اما فکر می کنم بین شما و کیهانی ها تفاوت زیادی باید باشه. اگه جای شما می بودم هیچ وقت از خط اونا پیروی نمی کردم.حتی بعد از اینکه کلی بهم اتهام زده می شد.
این ادبیات بیشتر شبیه به همون نوشته های کیهانی بود تا نوشته های مسیح. مسیحی که من همیشه خوننده ی نوشته های پردردش بودم و هستم.
خشایار | November 28, 2007 7:37 AM
che karde masih too roozname eatemade melli!! kheili javabe khoobi bood. khodayi to dokhtar
mehdi | November 28, 2007 8:34 AM
سلام
قلمت فارغ از استدلال های قویی که داره، یک حس مسحور کننده ای به آدم می ده و برای همینه که خیلی ها و قتی می خونن و تموم می شه تازه یادشون می آد که حرص بخورن!
در تایید مطلبت هرچی بگم درد خورم زیاد می شه
به من سر بزنی ضرر نداره
فارغ از سیاست می نویسم.
عیسی | November 28, 2007 9:07 AM
ای کاش ژاندارکی پیدا بشه که با کلامش به یادمون بیاره کی بودیم.به اعتراف دشمنان ما، ایریانیان باستان 3 خصلت بارز داشتن:
روی اسب راست مینشستن
راست تیر پرتاب میکردن
همیشه راست میگفتن
وزمانی که به نام دروغ مصلحت آمیز ،نا صادقی رو به ما تحمیل کردن ، بنیاد ما بر باد رفت و بزرگترین خیانت به نسل بشر شد.
دلگیر زمانه | November 28, 2007 10:11 AM
سلام تکلیف ادم با سگها راحت تر معلوم میشه اما نمیدونم غاز های بزرگ شمال رو دیدید یا نه اگه یه طرفشون بری خیز برمیدارن و به طرفت حمله می کنند یا تاحالا با خروس جنگی روبرو شدی یه بار وقتی دوسالم بود یکیشون بهم حمله کرد ومی خواست زبونم و از جاش بکنه هنوز یادمه دهنم پر از خون شده بود اما به قول یه پیری حیوون خدا که نمی فهمه طبیعتش اینه آدمان که باید هنر نشون بدن اهلیشون کنند.
mahdieh | November 28, 2007 11:59 AM
ببخشید مطلب من به نقل از دوستی به نام فرشید بود.فراموش کرده بودم.
دلگیر زمانه | November 28, 2007 12:56 PM
کاش رضا هم نترسه.
کاش فقط عوعو باشه!
وحید | November 28, 2007 2:34 PM
ووشون نَدونِنِه که سیکاکِته پِشت هرچی او بشنی ونه عین خیال نیه!
گِنِنه بابول دِله هرجا شونی نوشیروانیه عکس کَته.
از بس این مرد به مازِرون خِدمت هکرده.
ندونسمه این خِدمت اماره اینجه هم چک گیرنه!
هرچی مدرسه و بیمارستان و ... بساته به کنار. همون اتا مدرسه که تو ونه دله درس بخونسی وس که مازندران به وه افتخار هکنه!
اِتی سگ سر دِله ر بزوئی که ...
وحید | November 28, 2007 3:10 PM
1)ضرب المثلي در زبان ما(تركي) هست كه ميگه: «ايت هؤرَر كاروان كِئچَر» (ترجمه به زبان شيرين فارسي:سگ پارس ميكند و كاروان گذر» 2)به سهمي كه از سيا ميگيري مغرور مباش ما هم سهم عدالت مي گيريم 3)اگر چه قصد ترساندنت رو ندارم اما مطالب كيهان رو نبايد سرسري گرفت بعضي وقتها خبر از غيب مي دهند و از قضاي روزگار درست هم از آب در مياد «نه اينكه تو به اونجاهايي كه مي گن مرتبط باشي نه، اينكه ممكنه برات پرونده سازي بشه اين قسمت رو مي گم 4)به خاطر مردم برگرد و به خاطر خودت همانجا بمان البته اگر ماندي از سياست حذر كن سعي كن پل بزني به اقتصاد 5)اي خداوند خدا كه هر بامدادان از برج مشرق بالا ميآيي و دريچه صبح را ميگشايي و چشمان همه ما را روشني مي بخشي و... وهر شامگاه از برج مغرب پائين مي روي و قنديل هزاران ستاره را بر سينه شب مي اويزي كه ما گم نشويم در پليدي ها و قدرت و غرور و خودخواهي(و خيلي ها مي شوند) مسيح را براي پدر فرمانده بسيجش مامان زري عزيزش و ننه صبح نساء و ما نگهدار
سلامت | November 28, 2007 4:25 PM
نمی خوام یه خار به پات بره.مواظب خودت و سنگینی چکمه هات و سگ های هار باش.این سگ ها با سگ های چوپون فرق دارن
شیدا | November 28, 2007 5:17 PM
چند سال پيش در برنامه كودك شبكه استاني خانم مجري شعري از يك نوجوان مازني خوند با اين مطلع":
روي يك روزنامه كيهان
پر شده از سبزي و ريحان
نتيجه: نوجوانان مازندراني خيلي روشنفكرن.حالا ته جا انتظار دامي كه بي خيال اين چرنديات بووي
ي الف | November 28, 2007 5:37 PM
سلام..به نظرم میرسه خودت نباید جواب اون مطلب رو میدادی .اعتماد ملی باید موضع گیری می کرد.البته این نظر منه ، ممکنه بگی تو روزنامه گفتند خودت میدونی ما دنبال دردسر نیستیم.. به هر حال آدم هر چه از این قبیل جنجالها دورباشه ، به کارش بهتر میتونه برسه..موفق باشی
روزگار | November 28, 2007 7:08 PM
خیلی ماه بود خانم علی نژاد. زدی تو خال. از اینکه قراره عید بیاید خیلی خوشحالم. این پستتون از بهترین پست هاتون بود.
اگه چند وقتی بود نظر نداده بودم از بی وفایی م ندونید. روزگاره دیگه. مهم اینه که همیشه میخونمتون. یعنی نمی تونم نخونمتون.
شایسته و نترس و موفق باشید. خدا یارتان.
بابالو | November 28, 2007 8:59 PM
سلام
سگ چو نور ماه بیند عوعو عوعو کند # سربلند باشی
شفاف | November 28, 2007 9:30 PM
سلام بر مسیح علی نژاد
نمی دانم استدلال تو برای اینگونه نوشتن و کلاً اینگونه واکنش به رخدادها چیست؟ مسیح به عنوان یک هموطن،یک همکار و یک جوان ایرانی، خودت و آینده ات برایم مهم هستید. اما خواهر خوبم حضرت علی می گه: زندگی دو روز است يک روز به نفع توست و روز ديگر به ضرر توست.
پس روزی که به نفع توست مغرور مباش وروزی که به ضرر توست صبور باش.
این روزها کسانی بر مسند دولت این میهن نشسته اند که اندیشه شان با ما متفاوت است، ولی آنها هم ایرانی اند و مسلمان. اینگونه بر خویش و آنان متاب.
صبور باش... صبور
هاشم حکمه | November 28, 2007 10:32 PM
با سلام
حدودا ساعت 3 صبح بود که در حین خواب و بیداری سری به وبسایت یوتیوب زدم، هنگامی که ناخواسته ویدیویی که در مورد ایران بود و اسم چشم گیری را داشت نگاه میکردم دردی به دل و جانم افتاد که باعث شد به فکر تاسیس بنیادی شوم تا بتوانیم با کمک هم برای مردم و بخصوص جوانهای توی ایران کمک حالی باشیم.
دوست عزیزم، کاش سگهایی که به اسم حکومت اسلامی در ایران هستند منتظر قدمی بودند که ملت شریمان عقب بگذارند تا به ایرانیان حمله کنند. بنیادی تاسیس کرده ام به نام فراوش با هدف اینکه ایرانیان خارج کشور را از اخرین اسیبهای اجتماعی در ایران مطلع سازم، و همچنین از ایرانیان خارج از کشور در خواست کرده ام که ما را با کمکهای خود همیاری کنند. تمام کمکهای جمع اوری شده به بنیاد اینه ریخته شده و داریوش اقبال که دارای کمپهای حمایت از معتادان در ایران هست کمکها را در این راه حمایت از معتادین بخصوص جوانان گرفتار شده خرج میکند.
اولین کتابچه هایی که به اسم کراک که حاوی کراک و اثرات ان در ایران است بزودی از این بنیاد چاپ خواهد شد. اگر مایل باشید فایل این مقاله رو براتون میفرستم. به دلایل فشار درسی و مشکلات مالی باید از شهر خودم یعنی لیدز شروع کنم و کم کم این مقالات را در انگلیس و کشورهای مجاور پخش کنم. مسیح جان اگر وقت داشته باشید که با من در مقاله نویسی همراهی کنید و از بنیاد تازه تاسیس فراوش برای دوستهایتان بگویید تا این بنیاد را در راهی که پیش گرفته همراهی کنند کمک برزگی را میتوانید بکنید. این را بدانید که در تمام روزهایی که سکوت اختیار کرده بودم شاهد گذر ثانیهای ساعت بودم که با لحن غم انگیز تکرار نجوای نزدیک شدن به بدبختی و هرچه بیشتر فقر در کشورمان را در گوشهایم زمزمه میکردند.
تماس با من:
email: e.motavassel@yahoo.co.uk
Website: www.faravash.com
با احترام، احسان متوسل
پاسخ:
پابرجا بماني تا هميشه عزيز و كاش اين فرصت هاي محدو مجالي مي گشود تا باشم
احسان متوسل | November 28, 2007 11:20 PM
با سلام
نگران بودم.ميخواستم کمکي بکنم ايميل جواب نداديد. خدا رو شکر که مشکل خونه تا حدي حل شد و خواهرم در غربت بي سرپناه نماند.
اين هموطن بي نامي که نوشته بودند واقع بين باشيد و براي رهبر نامه بنويسيد هه هه هه خيلي با مزه س منم ميخواستم پيشنهاد کنم به همون نماينده اي که شما رو از مجلس اخراج کرد نامه بنويسين و کمک بخوايد.
از شوخي گذشته ببينيد,تمام دروغ پردازيهاي نظام حول "تئوري توطئه" طراحي ميشه.يعني اينکه يه دشمن خيالي بسازن و همه کاسه کوزه ها رو سرش.بشکنن و يه عده هم ادر اين مهلکه از آب گل آلود ماهي بگيرن.يه وقتي ملوانهاي انگليسي يه وقت هاله اسفدياري و حالا هم نوبت شماس که ازتون لولو بسازن و انگ تشويش و امنيت و مخملي و اينها بزنن.
بنظرم دو راه دارين:اول اينکه فعلا همونجا بمونين تا دولت بعدي بياد شايد بعدي يک کم ظرفيت انتقاد نرم رو داشته باشه يا شايدم فراموشتون کنن و از يکي ديگه لولو بسازن. دومي هم اينه که بيايي اعتراف کني و يه فيلم کذايي به سبک هاله اسفندياري بسازي و از گناه نکرده ات توبه کني. بعدشم کارتو کنار بذاري.
مسيح جان وبلاگ تو شده خار توي چشم اينا. کوته فکران حتي اين فضاي مجازي کوچک رو هم نمي تونن تحمل کنن. وبلاگ تو روزبروز بيشتر طرفدار پيدا ميکنه و ترس در دل شب ميندازه
دلگیر زمانه | November 29, 2007 12:29 AM
سلام...ای کاش "صفت" از ذهن پاک می شد.
رضا مهدوی هزاوه | November 29, 2007 1:18 AM
اگر ممکن بود مطلبی در خصوص جبهه و جنگ و بسیجیان بنویسید متشکر میشوم قطعا خاطرات زیادی از آن دوران دارید.
علي | November 29, 2007 5:51 AM
سلام خواهر! ما هم لینک وبلاگ وزینتان را اصلاح نمودیم و هم به مطلب وزین ترتان لینک دادیم.
غربت خوش بگذرد...
پاسخ:
ممنونم برادر عزيز
محمدرضا یزدان پناه | November 29, 2007 8:50 AM
سلام
من زياد قلم روانئ ندارم ولئ خواندن اين مطلب به نوشتنم واداشت.پست" براي مسيح علي نژاد " را نوشتم باشد كه تكليفم را ادا كرده باشم براي دوستي كه به نظرم جرمش فقط حقيقت جوييست.
شاد و سلامت باشيد
http://www.rjalili.blogfa.ir/post-59.aspx
پاسخ:
"ممنونم برادر بزرگوار...باشد كه به ديده منت بپذيرم نصيحت همه "دوستان ناديده ام را حتي.
روح الله جليلي | November 29, 2007 1:12 PM
از وضعيت كردستان هم بنويسيد.
حسين | November 29, 2007 1:33 PM
دروووووووووووووود...
قلمت رو عشق است.... راستی آیا امکان پذیر است که کتاب شما را با امضای خودتان داشته باشم؟ و اگر بله! چگونه؟
دوست بزرگوارم خوشحال میشوم اگر لطف کنید و به بنیاد خیریه ما "فراوش" سر بزنید و ما را با انتقادات سازنده خودتان شاد کنید.
نظرتون راجب تبادل لینک چیه؟
سبز باشید
دستانتان پر توان...
پاسخ:
كنار هم قرار گرفتن نام برادر و خواهري اينچنين در كنارهم بيش از همه چيز به وجدم مي آورد آن هم براي هدفي والا.
اينطرف ها آمديد كتاب را تقديم مي كنم نازنين هاي تا هميشه.
الهام و احسان | November 29, 2007 1:40 PM
براي مسيح
روزنامه نگار افراطي يا؟
http://vahidonline.com/1386/09/04/masih-alinejad-keyhan/
روي خط | November 29, 2007 1:47 PM
باز هم براي مسيح:
جوجه برانداز نرم:
http://www.shahrahedalat.blogfa.ir/post-33.aspx
روي خط | November 29, 2007 1:54 PM
جلو در خانه جديد كه سگ گذاشته بودند نااهلان داخل نشوند!جلو در خانه خودت هم لابد سگ مي گذارند تا با عوعو فراري ات بدهند.چرا كه نه؟ مگر براي همان عباس معروفي نكردند؟ مگر براي سازگارا،گنجي و ...نكردند ديدي كه از قضا توانستند و اتفاقا همه را هم از خاصيت انداختند. مقايسه نمي كنم دچار غفلت نشوي يه وقت.شما فقط خودت هستي و تمام. اميدوارم لااقل شما را نتوانند به آن راه بكشانند ولي همه سگها را هم با سگهاي ولي ا...چوپان دهاتتان اشتباه نگيريد بعضي سگها ناجور گاز مي گيرند.
آدم اول | November 29, 2007 4:06 PM
چه خوشحالم کردی...سلام خانم
هر روز اعتماد ملی رو به شوق نوشته های شما می خرم
گاهی فکر میکنم که چطور میشه خوشحالت کرد . تو برای همه آدمها غصه می خوری آخه...
خدا خوشحالت کنه...
با احترام بسیار زیاد
کاوه | November 29, 2007 6:06 PM
با درود
زمانی زیادی بود که از یاد برده بودم در ادبیات صنعتی به نام عکس داریم از یاد اوری شما سپاس و برای ارامش فکرتان دعا می کنم و اگر دلکش داری در دیار ابری انجا به اهنگ سحر که از کوی بلند را گوش بده
یا حق
ابراهیم | November 29, 2007 7:02 PM
راستی مسیح جان...خیلی شگفت زده شدم از اون چند خط پر محبت ... چی شد که یادی از یه غریبه کردی؟
هر چند این غریبه بهت یه لقبی داده که شایسته اش هستی : نقاش کلمات
منتظرم
پاسخ:
ازكدام "غريبه " حرف مي زني ؟ براي من دشمن هم غريبه نيست چه رسد به دوستي كه مدتي نيامد و نبودنش نگرانم كرد ..
کاوه | November 29, 2007 9:48 PM
ميترسم يك قدم بري جلو اما چوپان سگهاش رو بفرسته سراغت به جاي اينكه جمعشون كنه ننه!
شوخي كردم. سگ و چوپان ما حافظه خوبي ندارند تا عيد بادشون رفته!
راستي اين مديران با معرفت اعتماد ملي از ستوننويسشون در حد يك يادداشت
و جوابيه هم دفاع نميكنند؟
پاسخ::
جوابيه منو كار كردن فقط.
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=50906
محمدرضا جلائيپور | November 30, 2007 8:03 AM
جز سپاسگذاری
جز دعا
برای تو
تو
تو
و عزیزانت
و اینکه بگم چه خوبه که
" تو " هستی چی می تونم بگم آخه؟
کم میام آره اما میام ، به فکرت اما هستم ، به فکر کسی که به فکر همه هست...
کاوه | December 2, 2007 10:58 PM
شما اهل کدوم روستا هستید
pasokh:
ghomikola
نوشیروانکلا | December 11, 2007 2:32 PM
مشت ميکوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
ف.مشیری
الهام و احسان | December 16, 2007 6:21 PM